من همه ی اینا رو خوب یادمه. تموم اون روزهای خوب و قشنگ. تموم اون خاطره های شیرین. همه رو خوب یادمه. با اون خاطرات زندگی میکنم. به یاد تمام اون روزای خوب زنده م و نفس میکشم.
هنوز هیشکی نتونسته جاتو تو قلبم بگیره. هنوزم نتونستم واسه یه لحظه ازت بدم بیاد. هنوزم دوست دارم. هنوزم گنج دلم یه جوری خونه داری.
دلم برات تنگ شده. چند وقتی بدجوری دلم برات تنگ میشه. بدجوری دلم هوای اون روزا رو میکنه. دلم واسه حرف زدنا و حرف نزدنات تنگ میشه. چه روزهای خوبی بود. یادش بخیر.
انقد دلم برات تنگ شده.
تا ابد دوستت دارم.
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشقو امید همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
ای بی وفا عشق جدید مبارک
***
من نمیدانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد رو نبستن از آن به که ببندی و نمانی
***
ساعت یک و نیم است
چه روز باشد
چه شب !
مهم نیست
درست این است
از آن کس که نسیم را دزدیده خبری نیست !
نیست
که نیست
که نیست...
***
دلم می خواست
تو با من بودی
و ما گل عشق را جست و جو کنیم
در عصری که با عشق
بیگانه است.
***
رازی با من نیست...
قلبم کتابی گشوده است !
خواندنش برای تو مشکل نیست عشق من !
زندگی ام
از روزی آغاز شد
که دل به تو دادم !
***
تنها گذاشتی منو تو
آخر بی وفاییه
توی دلم به جون تو
جات خیلی خیلی خالیه
***
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک اما آیا
باز برمیگردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد !
***
حرف را باید زد !
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبس بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
ونشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟!
***
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.
هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.
دستم را تا جايي كه توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو مي خواستي به دست آورم.
انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.
براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نه، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.
نمي توانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تورا حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني، كاري از من برنميآيد.
مي گويي آغوشت باز است،
اما خدا مي داند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام برساند
راهي را كه من نيافتم، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.
كاش كسي رابيابي، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند
انديشه هايت را كه همواره در تغيير است، به سمتي هدايت كند
وروح تورا كه همواره در پرواز است، آزاد سازد.
اما من نمي توانم... نمي توانم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پابگذاري.
نمي توانم زمين هاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.
نمي توانم بارديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون چنان نيست، حرف بزنم.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تورا به روزگار جوانيت.
نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تورا جوان كنم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن،
هرچند در كنار توروزهاي خوشي را پشت سرگذاشتم.
افسوس! من آن نيستم كه بتواند باتو سر كند.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني بامن بود.
اما هيچ گاه دستش به ابرها و به خورشيد نرسيد.
نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
شل سيلور استاين![]()
مزرعه ساکت و مرده زیر بارونای پاییز
یه مترسک گریه می کرد دلش از تنهایی لبریز
یاد اون روزی می افتاد که کلاغ بد قصه
اومد و نشست رو شونه ش گفت دیگه تنهایی بسه
نذار از عشقت بمیرم بزار دستاتو تو دستم
به همین گندما قسم تا همیشه با تو هستم
اما گندم که درو شد رفت و اونو تنها گذاشت
دیگه گندمی نمونده اونو با غماش جا گذاشت
من مترسک شکسته تو همون کلاغ زشتی
قصه ی زخمی شدن رو تو روی تنم نوشتی
چشمامو از کاسه در آر پیرهنم رو پاره تر کن
با مترسکی که مرده هرجوری که خواستی سرکن
روح من دیگه اسیر نیست من دیگه خدای دشتم
خسته از نامردمی ها از تو و عشقت گذشتم
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که
بفهمی ترشده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو
از چشم تو می ریخت
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده س
نه اینکه میشه باور کرد
دوباره آخر جاده س
خداحافظ واسه اینکه
نبندیم دل به رویاها
بدونیم بی تو و با تو
همینه رسم این دنیا
خداحافظ
خداحافظ
همین حالا خداحافظ
اینجا هم تعطیل شد...
